داشتم کتاب مکتوب رو ورق میزدم.کتابی که هزار بار هم بخونمش تازگی دفعه
اولو برام داره. یه مطلب جالب داشت که حیفم اومد براتون ننویسم.خیلی قشنگ بود یه
نامه که نویسنده به قلب خودش نوشته. به خودم گفتم: با معرفت یاد بگیر! میدونی چند
وقته هیچ نامه ای واسه این قلب بیچاره ننوشتی؟تا کی می خوام جای حرف زدن با
این قلب بیچاره یه مشت سکوت تحویلش بدی ؟از اون سکوت های مبهمی که هیچ
حرفی واسه گفتن ندارن.تا کی میخوای وقتی میری در خونه اش در میزنی،درو که وا
میکنه قیافه ی متعجب و هراسون و نگاه بهت زده تو رو تما شا کنه؟تاکی میخوای
وقتی میری احوال پرسی ِ قلبت،همون جا دم در خونه خشکت بزنه،از تاریکی اتاق
بترسی و نخوای بری جلو؟! خوونه دلت ممکنه تاریک باشه و ممکنه با خودت فکر
کنی هیچ چی تو این خوونه نیست. اما تا حالا فکرشو کردی ممکنه چیزایی اون تو
باشه که تو تاریکی گم شده و تو نمیبینیشون؟!
این روزا به وبلاگ هرکی سر میزنم میبینم همه توی حرفاشون یه غم دارن.حالا این
غم از اون غمای عزیزه یا از غمای غمناک، نمیدونم. اما بالاخره همه یه جورین.همه
دلشون واسه زندگی تنگ شده و همه به خودشون و به دلشون سخت می گیرن. این
نامه رو بخونین.شاید در مورد خودمون و قلبامون یه خرده بی انصافی میکنیم. بیشتربه این دلا برسیم .غذای یکنواخت و تکراری غم و غصه ،حال یه دل حساس و بد
میکنه،همونطور که غذای یکنواخت و تکراری شادی و خنده!!!
قلب من،من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد.هرگز از آنچه می گویی
احساس شرم نخواهم کرد.می دانم که تو فرزند محبوب خداوند هستی و او تو را در
پناه پرتو عشق و جلال خویش میگیرد.
قلب من،من به تو ایمان دارم.معتقدم که تو عشقت را با هرکس که به ان نیاز داشته
باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد.معتقدم که راه من راه توست وما همراه
هم به سوی عشقمان گام برمیداریم.
از تو می خواهم به من اعتماد کنی.بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که
تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری،به تو بدهم.
هر کاری لازم باشد انجام میدهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 13:16 توسط علی |